♥♥♥ AROOSAK ♥♥♥
من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم واسه عشق بازی موجا قامتم یه بستر نرم یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجا یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیرورو شد برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا یکی را دوست می دارم ولی افسوس ، او هرگز نمی داند . نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم ، ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند . به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم ، ولی افسوس او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند . به مهتاب گفتم : ای مهتاب سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو که او را دوست می دارم ، ولی افسوس یکی ابر سیه آمد ز ره ، روی ماه تابان را بپوشانید . صبا را دیدم و گفتم : صبا دستم به دامانت ، بگو از من به دلدارم که او را دوست می دارم ، ولی افسوس ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان ره بسوزانید . کنون وامانده از هرجا ، دگر با خود کنم نجوا ، یکی را دوست می دارم ، ولی افسوس او هرگز نمی داند... وداع می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش می برم تا که در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه می برم تا ز تو دورش سازم زتو ای جلوه امید محال می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ناله می لرزد می رقصد اشک آه بگذار که بگریزم من از تو ای چشمه جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من به خدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله آه شدم صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می روم خنده به لب خونین دل می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل تخته سنگ روی تخته سنگی نوشته شده بود : اگر جوانی عاشق شد ، چه کند ؟ من هم زیر آن نوشتم : باید صبر کند . برای بار دوم که از آن جا گذر کردم ، زیر نوشته ی من ، کسی نوشته بود : اگر صبر نداشته باشد ، چه کند ؟ من هم با بی حوصلگی نوشتم : بمیرد ، بهتر است . برای بار سوم که از آن جا گذر کردم ، انتظار داشتم زیر نوشته ی من ، نوشته ای باشد ، اما این بار زیر تخته سنگ : جوانی را مرده یافتم... زندگی زندگی یک پای زرین،عاشق یک سر دویدن. زندگی قلبیست روشن،شاد و سرشار از تپیدن. زندگی روح شریفی از تبار خاکساری، صبر تا پایان سختی رام اسب بی قراری. زندگی رشد جوانه در دل یک سنگ بی جان، انتظار گنج مخفی در کنار کاخ ویران. زندگی رمز عبور از دره های تیره بختی، جنگ با تقدیر و قسمت خنده بر مهمان سختی. زندگی چشمان خیره مانده بر در تا رسیدن، زندگی اشک از شکستن،از نماندن،از ندیدن. زندگی یک سیب چیدن از درخت پیر دنیاست، نیم تلخ است از حقیقت،نیم شیرین است و رویاست. با تمام رنج هایش زندگی را دوست دارم، من اسیر بند عشقم،بندگی را دوست دارم. مریم مجدی طفلکی قلب عاشقم... خورشیدُ ذره ذره من تو چشمای تو می سوزم یه آسمون ستاره رُ به پیرهنِ تو می دوزم دریا رُ قطره قطره من تو چشمای تو می بارم بهارُ رو پلکای تو ساقه به ساقه می کارم امروزُ فردا می کنم تو آرزوی دیدنت یه کوله رویا می خورم واسه شکوفه چیدنت رو موجِ آبیِ نگات قایق سواری می کنم پاییزِ قلبِ خسته رُ با تو بهاری می کنم از نردبومِ مژه هات بالا می ره نگاهِ من حجاب روی تو می شه هاله ی نورِ آهِ من طفلکی قلبِ عاشقم هی بی قراری می کنه واسه رسیدن به نگات لحظه شماری می کنه فَرانَک کلانتری به سراغ من اگر می آیید ، پشت هیچستانم . پشت هیچستان جاییست . پشت هیچستان رگ های هوا ، پر قاصدهایی است که خبر می آرند ، از گل وا شده ی دورترین بوته ی خاک . روی شن ها هم ، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سر تپه ی معراج شقایق رفتند . پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است : تا نسیم عطشی در بن برگی بدود ، زنگ باران به صدا می آید . آدم این جا تنهاست و در این تنهایی ، سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست . به سراغ من اگر می آیید ، نرم و آهسته بیایید ، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من . سهراب سپهری آرزو دارم آرزو دارم فراموشت کنم ، اما چگونه؟! از نهیب سینه خاموشت کنم ، اما چگونه؟! آرزو دارم در آغوشت کشم من بی محابا دست خود را حلقه بر دوشت کنم ، اما چگونه؟! دستهایت را بگیرم ، پیش چشمانت بمیرم زلف خود را همچو تن پوشت کنم ، اما چگونه؟! سر به دامانت گذارم تا که جان در سینه دارم خواب نازی کنج آغوشت کنم ، اما چگونه؟! آن روز ها آن روزها یادش بخیر ، روزهای سادگی روزهای عاشقی ، دیوانگی ، دلدادگی یک روز برفی آمدم تا این که مهمانت شدم گنجشککی سر گشته در ایوان چشمانت شدم هر شب تو بر بوم دلم رنگ هیاهو می زدی با چشم های روشنت پهلو به آهو می زدی اما تو رفتی بی خبر تا سرزمین دورها رفتی و مستی هم پرید از خوشه ی انگورها گفتی کنار پنجره دیگر سراغم را نگیر در کوچه های شب زده ، یک دم چراغم را نگیر ای وای از روزی که تو دیگر فراموشم کنی مانند نبض شعله ای در باد خاموشم کنی ماه من!! ماه من ! غصه چرا ؟! آسمان را بنگر ، که هنوز ، بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر ، به ما می خندد ! یا زمینی را که ، دلش از سردی شب های خزان نه شکست و نه گرفت ! بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت ، تا بگوید که هنوز ، پر امنیت احساس خداست ! ماه من ! غصه چرا ؟! تو مرا داری و من هر شب و روز ، آرزویم ، همه خوشبختی توست ! ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند … ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی ، مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست ، با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن و بگو با دل خود ، که خدا هست ، خدا هست ! او همانی است که در تارترین لحظه ی شب ، راه نورانی امید نشانم می داد … او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه ی زندگی ام ، غرق شادی باشد … ماه من ! غصه اگر هست ! بگو تا باشد ! معنی خوشبختی ، بودن اندوه است …! این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند همه را با هم و با عشق بچین … ولی از یاد مبر ، پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا و در آن باز کسی می خواند ، که خدا هست ، خدا هست و چرا غصه ؟ چرا ؟! مهین رضوانی فرد
باران باز باران ، بی طراوت ، کو ترانه ؟! سوگواریست ، رنگ غصه ، خیسی غم ، می خورد بر بام خانه ، طعم ماتم . یاد می آرم که غصه ، قصه را می کرد کابوس ، بوسه می زد بر دو چشمم ، گریه با لبهای خیسش . می دویدم ، می دویدم ، توی جنگل های پوچی ، زیر باران مدیحه ، رو به خورشید ترانه ، رو به سوی شادکامی . می دویدم ، می دویدم ، هر چه دیدم غم فزا بود ، غصه ها و گریه ها بود ، بانگ شادی پس کجا بود ؟ این که می بارد به دنیا ، نیست باران ، نیست باران ، گریه ی پروردگار است ، اشک می ریزد برایم . می پریدم از سر غم ، می دویدم مثل مجنون ، با دو پایی مانده بر ره از کنار برکه ی خون . باز باران ، بی کبوتر ، بوف شومی سایه گستر ، باز جادو ، باز وحشت ، بی ترانه ، بی حقیقت ، کو ترانه ؟! کو حقیقت ؟! هر چه دیدم زیر باران ، از عبث پر بود و از غم ، لیک فهمیدم که شادی مرده او دیگر به دلها ، مرده در این سوگواری… برف برف می بارد ، چه برفی هم ! یاد سال پیش می افتم ، برف می بارید و ما خندان یاد آدم برفی و شال و کلاه آن برف می بارد ، چه برفی هم ! رفته ای افسوس ! رفته ای جایی که برفی نیست ; ای مسا فر ! کاش می گفتی که بعد از رفتنت هم بازی من کیست ؟ برف می بارد ، جه برفی هم ! بارش این برف دردی در دلم انداخت ; این که آدم برفی امسال را ، فردا با که باید ساخت ؟ مصطفی رحماندوست اونی که یار تو بود اگه دلدار تو بود قلبشو پس نمیداد دل به هر کس نمیداد دل میگفت مقدسه عشق اون برام بسه از نگاش نفهمیدم که دروغ و هوسه غصه خوردن نداره گریه کردن نداره به یه قلب بی وفا دل سپردن نداره اخر قصه چی شد؟ قلب اون مال کی شد؟ اون که از من پر گرفت چی میخواستیم و چی شد؟ اونی که مال تو بود اگه لایق تو بود تو رو تنها نمیذاشت با خودت جا نمیذاشت اونی که یار تو بود اگه غمخوار تو بود قلبشو پس نمیداد دل به هر کس نمیداد... زندگی مثل بازی فوتبال می مونه گل زدن داره گل خوردن داره افساید هم داره گاهی هم وقته اضافه برای شروع دوباره خوبه الهی که وقته اضافه فوتبال زندگیت همیشه به نفع تو تموم بشه 
به تو دل می بندد ؛
و تو هر روز سحر ،
می نشینی لب حوض ؛
تا بیاید از راه ،
همه معنی یك زندگی است...






















| قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت |













